پروژه کینهتوزی شاهزاده تبعیدی علیه قیام مردم برای آزادی؛ توصیه به شناخت «کوروش زمانه» در سالروز کوروش
عادل عبیات در یادداشتی در ۱۹ دی ۱۴۰۴، رفتار و سخنان رضا پهلوی را نه تلاش برای نجات ایران، بلکه انتقام شخصی و کینهای پایانناپذیر از انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران توصیف کرد و تأکید نمود که این شاهزاده تبعیدی آمده تا گذشتهای را که ملت با فریاد استفراغ کردند، دوباره بهزور به گلویمان فرو کند.
توصیه رضا پهلوی به مردم ایران در سالروز کوروش: کوروش زمانه خودتان را بشناسید «هر نسلی انگل خودش را دارد»
قبلاً هم نوشتم و باز هم مینویسم. چون اینجا با یک اشتباه سیاسی طرف نیستیم، با یک انتقام بیپایان طرف هستیم. با روح زخمی شاهزادهای که آمده مردم ایران را مجبور کند تا گذشتهای را که بالا آوردند، دوباره قورت دهند.
رضا پهلوی نه آمده که ایران را نجات دهد، نه آمده که پلی باشد میان گذشته و آینده. آمده که انتقام بگیرد؛ انتقام گذشتهای که ملت با فریاد استفراغش کردند، نه با رأی، نه با خواهش، که با بغضی تاریخی. آمده تا ثابت کند بیرون کردن خاندان پهلوی اشتباه بود، حتی اگر برای این اثبات، تمام ایران دوباره به آتش کشیده شود.
پشت این نمایش نه مردماند و نه افق، فقط حسرت، فقط کینه. آمده که بگوید: دیدید بدون ما چه شد؟ آمده که سوار موج شود، خونها را به نام خود بزند، زخمها را تقسیم کند و پارهگی را هزار تکه کند.
این دلقک نیامده تا بسازد، نیامده که مرهم باشد؛ آمده تا زخم خودش را بر زخم ما بچسباند. آمده تا بگوید آن استفراغ نبود، که یک سوءتفاهم بود.
با زبان کودکانهای که هنوز فرق تاریخ و خیال را نمیفهمد، با نگاهی که هنوز از پشت قاب پنجره کاخ به مردم نگاه میکند، نه از کوچههای خاکی ایران. کسی که قدرت را نمیفهمد و نمیخواهد، ولی تمام عمر در پی تریبون است. کسی که میگوید مردم تصمیم بگیرند، ولی حتی یکبار عقب نمیرود تا مردم دیده شوند. کسی که دم از نجات میزند، ولی پشت درهای بسته معامله میکند؛ نه نجاتدهنده است، نه ایراندوست. که آمده تا خشم تبعیدش را بالا بیاورد.
این نجات نیست؛ پروژه بازسازی یک رؤیای دفنشده است. بازسازی بچهای که هرگز شاه نشد، ولی سایه پادشاهی را چون یک تابوت به دوش کشید و با آن زندگی کرد. آمده تا آن تصویر ناقص را کامل کند، نه برای ایران، که برای خودش؛ برای آن بچهای که هیچوقت بهحساب نیامد، برای آن تاجی که هیچوقت بر سر ننشست، برای مردمی که هیچوقت به پایش نیفتادند.
این سیاست نیست، که انتقام است. این نه گذار است، نه آینده، که بازگشت یک توهم است؛ کابوسی آغشته به پرچم و شعار و عربدهکشهایی که آزادی را از گلوی مردم میدرند. این نسخه تازهیی از همان کابوس است، با لوگویی فانتزی، با رنگهایی جدید، ولی با همان سرنیزه.
ما با سیاستمدار طرف نیستیم، با یک پروژه ملی هم طرف نیستیم. که با زخمی عمیق و خطرناک طرف هستیم؛ زخم تبعیدی که اگر برایش جا باز نکنی، خودش را از بدن این ملت با دندان بیرون میکشد.
ایران را برای تسویهحسابهای خانوادگی نمیفروشند، مگر اینکه نه ایران را بفهمند و نه خانواده را.