جورج اورول» ـ ساعت شنی«

در ساعت شنی همراه ما هستید تا از نویسنده‌ای سخن بگوییم که در سنگرهای جنگ داخلی جنگید و از زخم‌هایش، نه یک حسرت، بلکه یک بینش متولد شد. او دریافت که اولین و آخرین نبرد استبداد، نبرد بر سر کلمه است.

جورج اورول نه تنها یکی از مهم‌ترین رمان‌نویسان سیاسی قرن بیستم، بلکه به‌عنوان یک تحلیل‌گر اجتماعی و روزنامه‌نگار متعهد به حقیقت عینی و سوسیالیسم دموکراتیک شناخته می‌شود. زندگی و آثار او، سیر تحول یک فرد از جایگاه نسبتاً ممتاز در دستگاه امپراتوری بریتانیا تا غوطه‌وری عمدی در طبقات فرودست و نهایتاً تبدیل شدن به منتقد تمامیت‌خواهی مطلق است.

اریک آرتور بلر، که بعدها جهان او را با نام مستعار جورج اورول شناخت، در سال ۱۹۰۳ در هند بریتانیا متولد شد، زندگی او با تار و پود ساختار امپراتوری گره خورده بود. هر چند خانواده او از ثروت هنگفت برخوردار نبودند، اما او در دامن همان سیستمی رشد کرد که بعدها علیه آن جنگید.

اورول مانند بسیای دیگر از پسران در انگلستان به مدرسه شبانه‌روزی رفت و از آنجا طعم تلخ تبعیض را چشید. او متوجه شد که در مدرسه رفتار بهتری با دانش‌آموزان ثروتمندتر در مقایسه با دانش‌آموزان فقیرتر دارد. این دوران را او با خواندن کتاب سپری کرد.

نقطه عطف زندگی بلر، خدمت او به‌عنوان افسر پلیس فرعی در برمه بود. در آنجا، او با جنایتهای امپراتوری از نزدیک روبه‌رو شد. او بر سر دوراهی مانده بود که روحش را فرسوده می‌ساخت، از یک سو، او هدف خشم مردمی بود که به آنها خدمت می‌کرد و از سوی دیگر، با احساس گناه غیرقابل تحمل ناشی از مشاهده قفس‌های بدبو و رد شلاق بر پشت زندانیان دست و پنجه نرم می‌کرد.

این تجربه او را به این نتیجه رساند که استعمار یک شرارت است و به‌طور نظری و البته مخفیانه او کاملاً طرفدار برمه‌ای‌ها و مخالف ستمگران بریتانیایی بود. او دریافت که تنها راه حفظ شرافت اخلاقی، رها کردن کامل سیستمی بود که چنین ستمی را به اجرا درمی‌آورد. این گسست، فراتر از یک تغییر شغلی، آغاز یک تعهد مادام‌العمر به مبارزه با ستم در هر شکل آن بود.

در سال ۱۹۳۳، اورول، هویت سابق خود را کنار گذاشت و با انتشار اولین اثر بزرگ خود، فقر و دربه‌دری در پاریس و لندن، با نام مستعار جورج اورول ظهور کرد. این نام برگرفته از رود زیبای اورول در انگلستان شرقی بود. این تغییر نام، نه یک پنهان‌کاری، بلکه یک تغییر عمیق در سبک زندگی و تبدیل شدن به شخصیت آرمان‌گرایی بود که هدفش بیان حقیقت، با درستی صداقت و شهامت بود.

برای درک واقعی بی‌عدالتی، اورول دست به یک اقدام رادیکال زد، غوطه‌ور شدن عمدی در میان فقیرترین اقشار جامعه. کتاب او فقر و دربه‌دری در پاریس و لندن، بر اساس تجربیات زندگی در خیابان‌ها و کار در مشاغل سخت در دو پایتخت بزرگ، به نقد بی‌رحمانه نگرش جامعه سرمایه‌داری به تهیدستان پرداخت. او در این اثر، خواستار بهبود شرایط زندگی طبقات کارگر شد.

اورول در سال ۱۹۴۳ از کار در بی‌بی سی استعفا داد و گفت: «وقت خودم و پول عمومی را برای انجام کاری که هیچ نتیجه‌یی ندارد تلف می‌کردم. من معتقدم که در شرایط سیاسی کنونی، پخش تبلیغات بریتانیا برای هند یک کار تقریباً ناامید کننده است»

او بعدها در سال ۱۹۴۶ اعلام کرد: هر خطی از کار جدی که از سال ۱۹۳۶ به بعد نوشته‌ام، مستقیم یا غیرمستقیم، علیه تمامیت‌خواهی و در جهت سوسیالیسم دموکراتیک، آن‌گونه که من درک می‌کنم، بوده است. او سوسیالیسم را نه یک دستورالعمل اقتصادی خشک، بلکه ابزاری برای تحقق برابری و برادری انسانی می‌دید.

بحران بزرگ فکری اورول در جنگ داخلی اسپانیا شکل گرفت. او که برای مبارزه با فاشیسم به شبه‌نظامیان سوسیالیست پیوسته بود، در خط مقدم، نه تنها شاهد وحشی‌گری نیروهای فرانکو بود، بلکه با خیانت هولناک درونی نیز روبه‌رو شد. درگیریهای خونین داخلی در بارسلون، و سپس سرکوب و تصفیه نیروهای کمونیست تحت حمایت شوروی علیه متحدان خود، چشم اورول را بر روی حقیقت جدیدی گشود، تمامیت‌خواهی، صرف‌نظر از رنگ پرچمش، همواره به فریبکاری و ستم می‌انجامد.

اورول که در جبهه توسط یک تک‌تیرانداز از ناحیه گلو مجروح شده بود، مجبور شد مخفیانه به فرانسه بگریزد. جراحت گلو او، به یک استعاره قدرتمند برای سرکوب صدای حقیقت توسط دیکتاتورها تبدیل شد.

شاهکار او، درود بر کاتالونیا، صرفاً یک گزارش جنگ نیست، بلکه سند تاریخی قدرتمندی است که دروغ‌پردازی‌ها و تحریف‌های تاریخی گسترده توسط پروپاگاندای شوروی را افشا کرد. از دیگر آثار او قلعه حیوانات است که یک تمثیل سیاسی است که در آن به نقد آشکار استالینیسم پرداخت. او نشان داد که چگونه یک انقلاب که برای آزادی آغاز می‌شود، می‌تواند به حکومتی فاسد و ستمگر تبدیل شود.

سال‌های پایانی او، دورانی از رنج و درد جسمی و نبوغ بی‌امان بود. در جزیره بادخیز جورا، در حالی که ریه‌هایش درگیر سل مزمن بود و درد وحشتناکی را تحمل می‌کرد، آخرین و بزرگترین کتاب خود را می‌نوشت. در سال ۱۹۴۸، او با چرخاندن ارقام سال، عنوان ۱۹۸۴ را آفرید، و در بستر بیماری مهلک، کابوسی را خلق کرد که تصویری هولناک از استبداد کامل و نابودی حریم خصوصی و حقیقت عینی بود.

۱۹۸۴ نه فقط یک رمان، بلکه هشداری است که در بستر رنج و بیماری سل، نوشته شده است. این کتاب ترسیم‌کننده شهری است که در آن، تمامیت‌خواهی به اوج خود رسیده و آزادی فردی را کاملاً نابود کرده است.

در دنیای اینگساک که در متن کتاب مختصر شده‌ٔ سوسیالیسم انگلیسی است، اسیر دست دولت است. «برادر بزرگ» یک ناظر کبیر کسی است که در رأس حکومت توتالیتر قرار گرفته و بر زندگی همه تسلط دارد. نبرد اصلی، نبرد برای حفظ حقیقت عینی و حافظه است، زیرا رژیم بقای خود را در دستکاری اطلاعات می‌داند.

شعار حزب، چون پتکی بر ذهن‌ها فرود می‌آید:

«هر که گذشته را کنترل کند، آینده را کنترل می‌کند: هر که حال را کنترل کند، گذشته را کنترل می‌کند».

این رمان بر خطرات ناشی از فقدان حریم خصوصی و نفوذ بی‌حد و حصر دولت، که الهام گرفته از نمونه‌هایی چون آلمان نازی و استالینیسم بود، تأکید دارد. اورول در این شاهکار به ما می‌آموزد که استبداد چگونه از طریق زبان عمل می‌کند. «نیوزپیک» و «تفکر دوگانه» ابزارهایی هستند که با تهی کردن کلمات از معنا، ظرفیت ذهن برای تفکر مستقل را می‌کشند.

۱۹۸۴ یک یادآوری تلخ است که آزادی فردی، حتی اگر با نقایص همراه باشد (چنانکه اورول آزادی‌های «گذشته» سرمایه‌داری را با طعنه توصیف می‌کند)، ارزشی است حیاتی که نباید به پای هیچ نوع استبدادی قربانی شود.

از عصر یکسانی و عدم تفاوت، از دوران انزوا، از عصر بزرگ، از عصر دوگانه باوری، به آینده یا به گذشته، به زمانی که تفکر آزاد است، و انسان‌ها با یکدیگر متقاوت هستنئد و تنها زندگی نمی‌کنند – به زمانی که حقیقت وجود دارد و آنچه را انجام می‌گیرد نمی‌توان مانع شد- سلام!

در جامعه‌یی که همه افراد ساعات کوتاهی کار می‌کردند غذای کافی داشتند، در خانه‌یی که حمام ویخچال وجود داشت زندگی می‌کردند و صاحب ماشین یا هواپیمای شخصی می‌شدند. بارزترین ومهمترین شکل نابرابری از بین می‌رفت. اگر ثروت مال همه می‌شد دیگر مایه برتری از بین می‌رفت. می‌شد تصور نمود در حالی که همه از نظر ثروت و آسایش با هم برابرند قدرت در دست طبقه ممتاز جامعه قرار گیرد. ولی در عمل چنین حکومتی پایدار نمی‌ماند زیرا اگر همه جامعه به نسبت مساوی از امنیت و آسایش برخوردار می‌گردیدند گروه کثیری از مردم که بر اثر فقر استثمار شده بودند باسواد می‌شدند واندیشیدن را یاد می‌گرفتند. دیر یا زود متوجه می‌شدند که اقلیت حاکم نقشی ندارند و آنها را از سر راهشان بر می‌داشتند…

در هیچ بازی شطرنج از ابتدای جهان، هیچ‌گاه سیاه برنده نشده است. آیا این امر سمبل و نشانه پیروزی غیرقابل تردید و نهایی خوبی بر بدی نبود؟

جورج اورول در سال ۱۹۵۰ درگذشت، اما روح او در جهانی که خلق کرد، هم‌چنان زنده است. نبرد او به یک هشدار دائمی تبدیل شد: اگر در برابر تفکر دوگانه و دروغهای سیاسی هوشیار نباشیم، به همان سرنوشتی دچار خواهیم شد که او در کابوس ۱۹۸۴ تصویر کرد. او معتقد بود که بیان حقیقت یک وظیفه انسانی و اخلاقی است و باید و باید با صادق بودن به کلمات خط دفاعی محکمی در برابر ظلم بست.

لطفا به اشتراک بگذارید: