نبسته ام به تو بندی که بگسلم آن را

0
2

نبسته ام به تو بندی که بگسلم آن را

نبود حوصله دیگر که سفره ی دل را

گشایم و به خدا درد خود عیان سازم

شکایت از که بَرَم پیش حضرتِ دوست

غم خلیده به دل را از او نهان سازم

ولی دوباره ندانم چرا به او گفتم؛

“کجاست کشتی نوح و عصای موسایت

چرا شکسته چنین استخوانِ اعجازت

چرا زبان نگشاید دوباره عیسایت؟”

خدا به وجهِ کرامت جوابِ نیکو داد:

چراغ معجزه دیگر نمی شود روشن

تو را به دست خودت داده ام،چرا نالی؟

نه از من،از تو شده شوره زار این گلشن

سپرده ام به تو این بار ریش و قیچی را

بکن هرآنچه که خواهی،مرا ندیده بگیر

نبسته ام به تو بندی که بگسلم آن را

به دست و پای تو ،از توست اینهمه زنجیر

بگو برای چه از من چنین  طلبکاری؟

به آسمان زچه رو بشکفی نگاهت را؟

از آن توست خوشی های گاه و بیگاهت

به من همیشه کنی عرضه اشک و آهت را

برای دشمن مکّار، سر تو خم کردی

عنان خویش سپردی به دست اهریمن

مرا به یاد نیاوردی آن زمان لَختی

کنون رهائیِ خود می کنی طلب از من؟

نصیحتی کنمت باز ای پریشان حال

برای تشنگی ات چشمه ای بجو،چاهی

نمی شود دگر از من برایت آبی گرم

 

 

توئی که مالکِ مُلکی،زِ ماه تا ماهی!

جمشید پیمان

شما هم نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here