بود شیخی به خانه اش خفته

0
13

بود شیخی به خانه اش خفته

“موشکی کرد خوابش آشفته”

موش رفته سراغ سطل پنیر

خور خور و خِر خِر و صدا و نفیر

خواب شیخک بسی پریشان شد

از ملاقات موش حیران شد

عصبانی شد و رخش شد زدر

گفت ای موشک پدر نامرد

تو ز سوراخت آمدی بیرون

خواب ما را بهم زدی ملعون

بابت این گناه بی هنگام

حکم تو بی گمان بود اعدام

این سخن چون شنید موش زرنگ

گفت ای شیخ احمق و الدنگ

گر بدانی که خود که باشم من

می کنی توبه از شکر خوردن

تو ندانی که بنده کی هستم

من پسرخاله “جری” هستم

شیخ گفتا “جری” دگر سگِ کیست

بنده را از وحوش باکی نیست

حاکم شرعم و رئیسم من

گاهگاهی دعا نویسم من

گفت موشک که توبه کن ملا

که “جری” بوده الگوی عاقا

جنگهایی که کرده او با “تام”

ایده داده به عاقا در برجام

تو همان شیخ خنگ بی هنری

که ز احوال “تام” بی خبری

این خبر گر رسد به خامنه لَر

به تو گوید که شیخ احمق خر

خفه شو، با “جری” مکن توهین

ورنه من می فرستمت به اوین

الغرض، میشود ز تو دلخور

می زند توی کله ات آجر

شیخ از این گفته ها تنش لرزید

مرگ خود را به چشم خود می دید

گفت ای موش مومن و دانا

که شدی عابد و مسلمانا

چون پسرخاله “جری” هستی

بی خیالش اگر کمی مستی

تو ز اصحابِ پاکِ عاقایی

صاحب مال و هستی مایی

کیسه ات را تو پر ز کیشمیش کن

توی سطل پنیر ما جیش کن

نزد عاقا بکن شفاعت من

تا شود چاه نفت قسمت من

یا کند بنده را رئیس بسیج

صاحب اسکله، کنار خلیج

—————————————————————-

شما هم نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here